امروز علی(علیه السلام) انگار طوری دیگر بود، تمام وجودش شده بود حسرت! حسرت یک تمنا، یک خواهش. چه میگویم؟ حسرت یک امر ، یک فرمان. تمام آرزوی علی شده بود اینکه فاطمه(سلام ا...) به او بگوید چیزی میخواهم . . .
دیگر تاب نیاورد وارد خانه که شد فاطمه مثل همیشه به استقبالش آمد، حسنین به سوی پدر دویدند و زینب خود را در آغوش او انداخت. اما گویی علی امروز نسبت به فرزندان هم بی توجه بود و فقط در حسرت!!!
بی مقدمه رو کرد به فاطمه و با تبسم همیشگی گفت: بگو ای عزیزتر از جانم!! راستش را بخواهی همیشه حسرت به دل بودم که تو از من یک چیزی بخواهی، تمنایی کنی یا یک خواهشی داشته باشی .
فاطمه گفت: علی جان!! من به همین زندگی ساده راضی هستم و به هرآنچه بوده قانع. وجود خود تو برای من همه چیز است. از علی اصرار بود و از فاطمه هیچ . علی آنقدر اصرار کرد تا فاطمه لب گشود و گفت: راستش علی جان!! مدتی است که هوس انار کرده ام . . . اما تو خودت را به زحمت . . .
علی کلام فاطمه را شنیده یا نشنیده از خانه بیرون زد به دنبال انار!!
اما اکنون که فصل انار نبود، چه می کرد؟
به هر زحمتی که بود خود را بر سر راه کاروان هایی که از کنار مدینه عبور می کردند رساند و یک انار قرمز و زیبا را گرفت و با عجله به سمت خانه روانه شد.
اما در مسیر خانه ناگهان از خرابه ای صدای آه و ناله را شنید. علی توانایی شنیدن ناله فقیر یا مظلومی را نداشت، به سمت خرابه روانه شد. مرد فقیری را دید که بر دیواره خرابه تکیه زده . نزد او رفت و کنار او زانو زد. به مرد فقیر گفت: چرا ناله میکنی؟؟ مرد گفت: چند روز است که چیزی نخورده ام و بسیار تشنه و گرسنه ام، اگر میشود از آن اناری که در دست داری کمی به من بده تا رفع تشنگی کنم.
علی ناگهان یاد خواهش فاطمه افتاد و انار. اما بازهم امیدوار بود انار را از وسط دو نیم کرد و نیمه ای را دانه دانه به دهان فقیر ریخت. نیمه اول انار تمام شد اما فقیر نیمه دوم را طلب کرد. علی بین دو راهی عظیمی گیر کرده بود، با خود فکر می کرد که خواسته فاطمه را چه کنم؟ و به او چه بگویم؟ اما علی "رحمت للعالمین" است. نیمه دوم انار را هم دانه دانه به دهان فقیر ریخت و برخاست و به سمت خانه روانه شد!!
علی دیگر مستعسل شده بود. چگونه و با چه رویی نزد فاطمه می رفت؟ فاطمه در تمام طول زندگانی از علی خواهشی نکرده بود و همیشه قانع بود.
علی هرگونه که بود به خانه برگشت اما از روی فاطمه خجالت می کشید!! در که زد. فاطمه با خوشحالی درب را باز کرد و قبل از اینکه علی چیزی بگوید. گفت: علی جان!! ممنون طبق اناری که فرستاده بودی رسید. انارهایی شیرین، قرمز و آبدار گویی زمینی نبودند و از آسمانها آمده است!!!