اَخَوینی از سر دغدغه مندی:
چند وقتی بود که تصمیم داشتم از
این هفت نفر بنویسم. از رفاقت هایی که با همه ی کم و زیادش و با تمام فراز و نشیب
هایی که طی این سالیان طی کرده اما همچنان پابرجاست و استوار. از دغدغه های مشترک
و اهداف و آرمانهای همرنگ یکدیگر. و از خاطره ی فعالیت های خرد و کلان چندین ساله
مان.
از برگزاری جلسات قرآن و بیان
معارف گرفته تا همکاری با ارگان های کشوری جهت برگزاری دوره های آموزشی و همایش
ها.
یاد آن همه شور و نشاط بخیر! شور و
نشاطی که بین نوجوانان برای کسب یک امتیاز بیشتر موج میزد، و غروری که در چشمان
پدر و مادر همان نوجوان سرشار بود، زمانی که پسرش در مراسم اختتامیه جلسات داشت
جایزه خود را دریافت می کرد. بگذریم...
ما هفت نفر را شاید بتوان ته مانده
های افراد دغدغه مند فرهنگی- مذهبی یک تشکل فرهنگی دانست. یا به قولی فَعَله های
فرهنگی! ته مانده هایی که اگر از در هم بیرونشان می کردی باز از پنجره می آمدند
تو. به هر روی، افرادی که هر کدام به نیتی ساعاتی از بهترین روزها و شبهای عمرشان
را جهت اشاعه ی فرهنگ و ارزشی در مسجد و کانون و ارگان های فرهنگی سپری کردند.
این هفت نفر سرشار هستند از تجربه
های ناب و دغدغه های ارزشی و ایده و خلاقیت (البته با کم و زیادش!) اما با این
خیال خام که همه چیز همچون یک لقمه ی آماده باید فراهم باشد و ما هم با کوشش و
تلاشی اندک بدان دست خواهیم یافت. غافل از اینکه دیگران هم بیکار نشسته اند و فقط
ما هستیم که مثلا دلمان برای فرهنگ و کارفرهنگی و تولید محصولات فرهنگی این مرز و
بوم می سوزد. و غافل از اینکه در این مسیر سخت قرار است همه چیز بر وفق مراد باشد
و به مشکل یا کمبود یا ناهماهنگی بر نخوریم!
تعریفمان از کار فرهنگی چیست؟ هدفمان از طی این مسیر چیست؟ اخلاص کجای این ماجرا قرار دارد؟ اصلا چرا باید کار فرهنگی کرد؟
کم نیستند دور و برمان تجربه های
موفق و تشکل های جوان و پویایی که اتفاقا با همین امکانات کم و جاهای خیلی سطحی
شروع کردند اما گام به گام و حساب شده، شده اند رهپویان وصال شیراز، شده اند هیئت
انصار ولایت یزد، شده اند کانون آل طه و یاسین، شده اند موسسه نرم افزاری آرمان و
خیبر و...
خلاصه اینکه دیگران دارند تلاش می
کنند رفیق! و این راه و این مسیر لنگ ته مانده های شعارزده ای مثل من و تو نمانده
و نخواهد ماند. دیر بجنبی همین اسم و رسم و تجربه ی موفقی هم که بر سر زبان هاست
به خاطره ها خواهد پیوست...!
نباید فقط دنبال بهانه بود و امروز
را به فردا انداخت. تا دیروز که مکان مستقل نداشتیم و امروز هم که...
نباید منتظر معجزه بود. باید پاشنه
های کفش را بالا کشید و قدم ها را خیلی حساب شده برداشت و گام به گام به هدف نزدیک
شد. به قول استادمان باید درک کنی که زیر پایمان آتش است(آتشی که دارد هم خودت و
هم دیگران را می سوزاند) آنوقت است که حرکت خواهی کرد.
به رسم پی نوشت:
پ.ن 1 : آنچه که نوشتم یک اَخَوینی
است، از زمره ی اخوانیات. چیزی که میان برادران نگاشته می شود و باید برادرانه آن
را خواند... تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
پ.ن 2 : البته که "لایکلف
الله نفسا الا وسعها" اما آیا ما هم به اندازه ی وسعمان تلاش کر ده ایم؟!
پ.ن 3 : این قلم سخت به وحدت جمع
گرایانه معتقد است. یعنی همه با هم...
پ.ن 4 : 1=1-1-1-1-1-1-1-1+7
بی ربط نوشت: دیشب که نمی دانستم به کدام یک از دردهایم گریه کنم... کلی خندیدم!