اسباب کشی

آدرس وبلاگ جدیدم:

http://mh-malakoot.blog.ir/ 


پ.ن1: چند مدتی بود که بنا به دلایلی قصد خداحافظی با بلاگفا را داشتم. اما میسر نبود. تا اینکه "بیان" را پیدا کردم، یعنی رسانه متخصصان و اهل قلم. فعلا که از تصمیمم راضی ام...

پ.ن2: دوستانی که تابحال لطف داشتند و ما را در پیوندهای وبلاگشان به عنوان دوست جا داده بودند، حال دیگر آدرس جدیدم را لینک کنند. البته با همان اسم قبلی ((مهتاب ملکوت))

منتظر حضور پر مهرتان هستم. یاعلی...

بی ربط نوشت: همیشه نقطه ی پایانی هست. مهم این است که بعدش حسرت نخوری...

7+1

اَخَوینی از سر دغدغه مندی:

چند وقتی بود که تصمیم داشتم از این هفت نفر بنویسم. از رفاقت هایی که با همه ی کم و زیادش و با تمام فراز و نشیب هایی که طی این سالیان طی کرده اما همچنان پابرجاست و استوار. از دغدغه های مشترک و اهداف و آرمانهای همرنگ یکدیگر. و از خاطره ی فعالیت های خرد و کلان چندین ساله مان.

از برگزاری جلسات قرآن و بیان معارف گرفته تا همکاری با ارگان های کشوری جهت برگزاری دوره های آموزشی و همایش ها.

یاد آن همه شور و نشاط بخیر! شور و نشاطی که بین نوجوانان برای کسب یک امتیاز بیشتر موج میزد، و غروری که در چشمان پدر و مادر همان نوجوان سرشار بود، زمانی که پسرش در مراسم اختتامیه جلسات داشت جایزه خود را دریافت می کرد. بگذریم...

ما هفت نفر را شاید بتوان ته مانده های افراد دغدغه مند فرهنگی- مذهبی یک تشکل فرهنگی دانست. یا به قولی فَعَله های فرهنگی! ته مانده هایی که اگر از در هم بیرونشان می کردی باز از پنجره می آمدند تو. به هر روی، افرادی که هر کدام به نیتی ساعاتی از بهترین روزها و شبهای عمرشان را جهت اشاعه ی فرهنگ و ارزشی در مسجد و کانون و ارگان های فرهنگی سپری کردند.

این هفت نفر سرشار هستند از تجربه های ناب و دغدغه های ارزشی و ایده و خلاقیت (البته با کم و زیادش!) اما با این خیال خام که همه چیز همچون یک لقمه ی آماده باید فراهم باشد و ما هم با کوشش و تلاشی اندک بدان دست خواهیم یافت. غافل از اینکه دیگران هم بیکار نشسته اند و فقط ما هستیم که مثلا دلمان برای فرهنگ و کارفرهنگی و تولید محصولات فرهنگی این مرز و بوم می سوزد. و غافل از اینکه در این مسیر سخت قرار است همه چیز بر وفق مراد باشد و به مشکل یا کمبود یا ناهماهنگی بر نخوریم!

تعریفمان از کار فرهنگی چیست؟  هدفمان از طی این مسیر چیست؟  اخلاص کجای این ماجرا قرار دارد؟  اصلا چرا باید کار فرهنگی کرد؟

کم نیستند دور و برمان تجربه های موفق و تشکل های جوان و پویایی که اتفاقا با همین امکانات کم و جاهای خیلی سطحی شروع کردند اما گام به گام و حساب شده، شده اند رهپویان وصال شیراز، شده اند هیئت انصار ولایت یزد، شده اند کانون آل طه و یاسین، شده اند موسسه نرم افزاری آرمان و خیبر و...

خلاصه اینکه دیگران دارند تلاش می کنند رفیق! و این راه و این مسیر لنگ ته مانده های شعارزده ای مثل من و تو نمانده و نخواهد ماند. دیر بجنبی همین اسم و رسم و تجربه ی موفقی هم که بر سر زبان هاست به خاطره ها خواهد پیوست...!

نباید فقط دنبال بهانه بود و امروز را به فردا انداخت. تا دیروز که مکان مستقل نداشتیم و امروز هم که...

نباید منتظر معجزه بود. باید پاشنه های کفش را بالا کشید و قدم ها را خیلی حساب شده برداشت و گام به گام به هدف نزدیک شد. به قول استادمان باید درک کنی که زیر پایمان آتش است(آتشی که دارد هم خودت و هم دیگران را می سوزاند) آنوقت است که حرکت خواهی کرد.

 

به رسم پی نوشت:

پ.ن 1 : آنچه که نوشتم یک اَخَوینی است، از زمره ی اخوانیات. چیزی که میان برادران نگاشته می شود و باید برادرانه آن را خواند... تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

پ.ن 2 : البته که "لایکلف الله نفسا الا وسعها" اما آیا ما هم به اندازه ی وسعمان تلاش کر ده ایم؟!

پ.ن 3 : این قلم سخت به وحدت جمع گرایانه معتقد است. یعنی همه با هم...

پ.ن 4 :    1=1-1-1-1-1-1-1-1+7

بی ربط نوشت: دیشب که نمی دانستم به کدام یک از دردهایم گریه کنم... کلی خندیدم!

 

برای خالی نبودن عریضه!!

در گوش تو

بجای اذان، حافظ خوانده اند

که اینگونه

از چشم هایت غزل می ریزد؟؟

(رعیت نواز)


پ.ن: این من، منی که می خواهم نیست. نمی دانم چه شد؟! کی راه را گم کردم؛ که اینچنین اسیر و بازیچه ی روزگار شدم.  با این همه، به تو که فکر می کنم...  دلم محکم می شود.

الرحیل! الرحیل!

خدایا، چگونه ممکن است که تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی که هشتم ذی الحجه سال شصتم هجری مخاطب امام بوده اند، و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی؟ آنانی را می گویم که عرصه ی حیاتشان عصری دیگر از تاریخ کره ی ارض است. هیهات ما ذلک الظن بک! پس چه جای تردید؟ راهی که آن قافله عشق پای در آن نهاد، قافله تاریخ است و آن بانگ الرحیل هر صبح در همه جا برمی خیزد. و اگر نه، این راحلان قافله ی عشق، بعد از هزار و سیصد و چند سال به کدام دعوت است که لبیک گفته اند؟

الرحیل! الرحیل!

اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را! اکنون بنگر حیرت عقل را و جرأت عشق را!

 بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند... راحلان طریق عشق می دانند که ماندن نیز در رفتن است.

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو؛ و این هردو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود.

یاران این قافله، قافله ی عشق است و این راه که به سرزمین طف در کرانه ی فرات می رسد، راه تاریخ است و هر بامداد این ندا از آسمان می رسد که الرحیل، الرحیل. از رحمت خدا به دور است که این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد.

یاران! شتاب کنید که زمین نه جای ماندن است که گذرگاه است... گذر از نفس به سوی رضوان حق. هیچ شنیده ای که کسی در گذرگاه رحل اقامت بیفکند؟ و مرگ نیز در اینجا همان همه با تو نزدیک است که در کربلا، و کدام انیسی از مرگ شایسته تر؟ که اگر دهر بخواهد با کسی وفا کند و او را از مرگ معاف دارد، حسین که از من و تو شایسته تر است.

الرحیل، الرحیل! یاران شتاب کنید.

(شهید سید مرتضی آوینی. فتح خون)

ح س ی ن

حالا دیگر باید نوشت:

امان از دل زینب



قرارمون چی شد؟؟

پ.ن: اولین محرم بعد از اولین سفر کربلایت، طعم دیگری دارد. با هر گریزِ مداح دلت گریز میزند به سمت صحن و سرایش... 

امید

انتهای همه ی بی وفایی ها و نامردی های زمانه، وقتی که از این همه مثل دیگران نبودن خسته می شوم. لحظه ای که به تو فکر می کنم آرام آرام می شوم. حداقلش این است که می دانم تو هوایم را داری، تو دست مرا رها نخواهی کرد.

اگر ما همه چیزداشتیم جزء حسین، آنوقت مطمئن باش که هیچی نداشتیم! اصلا مگر می شود همه چیز داشت بی حسین؟!

آقا جون دنیا همه اش بهونه بود تا من بیام بشم فدات...


پ.ن: تمام زیبایی های افکارم را که جمع می کنم؛ تازه می شود چیزی شبیه تو!

به برکت حسین


بر سینه میزنم تا این دل سرکش، رام شود... محرم است دیگر...

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت امیر المومنین(ع)

علی مع الحق و الحق و مع علی

 

دوستت دارم، به وسعت مظلومیتت در طول این قرون. از زمانی که خار در چشم داشتی و استخوان در گلو تا اکنون که هیچ شباهتی به تو نداریم.

دوستت دارم، به اندازه تک تک حروف خطبه ها، نامه ها و جملات قصارت در نهج البلاغه.

دوستت دارم، به اندازه تعداد قطرات اشکی که فقط چاه مظلومیت آنرا درک کرد.

و دوستت دارم، به اندازه چکاچک شمشیرت در میدان حق علیه باطل که ایمان را از کفر و حلال زادگی را از حرام زادگی مشخص می کرد.

 

هر چند که هیچوقت نتوانستم این دوست داشتن را اثبات کنم...

 

آیت والی الولی مددی           110 بار یا علی مددی

انتظار نوشت4/  منتظر واقعی

بدانید که یک حادثه بزرگ واقع خواهد شد و همیشه منتظر باشیم. هیچوقت نمیشود گفت: که حالا سالها یا مدتها مانده است که این اتفاق بیافتد، هیچوقت هم نمی شود گفت: که این حادثه نزدیک است و در همین نزدیکی اتفاق خواهد افتاد، هیچ نمیشود اینجور بود.

همیشه باید مترصد بود. همیشه باید منتظر بود.

انتظار ایجاب می کند که انسان خود را به آن شکلی، به آن صورتی، به آن هیئت و خُلقی نزدیک کند که در دوران مورد انتظار؛ آن خُلق، آن شکل و آن هیئت متوقع است. لازمه ی انتطار این است.

وقتی بناست در آن دورانِ منتظر؛ عدل باشد، حق باشد، توحید باشد، اخلاص باشد، عبودیت خدا باشد. پس ما که منتظر هستیم باید خودمان را به این امور نزدیک کنیم. خودمان را با عدل آشنا کنیم. آمادۀ  عدل کنیم. آمادۀ پذیرش حق کنیم. انتظار یک چنین حالتی را بوجود می آورد. (مقام معظم رهبری. امام خامنه ای)

اللهم عجل لولیک الفرج


پ.ن: یقین کن که روزی پروانه خواهیم شد. پس بگذار روزگار هرچه میخواهد پیله کند.

کوزه ی ترک خورده

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلاً به تو افتاده مسیرم که بمیرم/
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم/
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم/
این کوزه ترک خورد...! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم/
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم/

((فاضل نظری))


پ.ن:همیشه از آمدن "ن" بر سر کلمات می ترسم. نداشتن تو! نبودن تو!