امید
انتهای همه ی بی وفایی ها و نامردی های زمانه، وقتی که از این همه مثل دیگران نبودن خسته می شوم. لحظه ای که به تو فکر می کنم آرام آرام می شوم. حداقلش این است که می دانم تو هوایم را داری، تو دست مرا رها نخواهی کرد.
اگر ما همه چیزداشتیم جزء حسین، آنوقت مطمئن باش که هیچی نداشتیم! اصلا مگر می شود همه چیز داشت بی حسین؟!
آقا جون دنیا همه اش بهونه بود تا من بیام بشم فدات...

پ.ن: تمام زیبایی های افکارم را که جمع می کنم؛ تازه می شود چیزی شبیه تو!
+ نوشته شده در جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۲ ساعت توسط رضا
|
بر آنم تا در ملکوت (باطن) وجودی خویش بدرخشم و روشنگری کنم. اما چون نمیتوانم مانند خورشید پر درخشش باشم، پس "مهتاب" را برگزیدم تا در کوران ظلمات شبها حداقل ماه شب تابی و حداقل برای خود باشم.