درویش فریاد کشید:

    » به خیالت اگر انگشتر به دستت کنی و از صبح تا شام معتکف مسجد بشوی و زیر لب کأنه قل قل سماور ذکر بگویی، چیزی می شوی؟؟ به هوا پر مگسی باشی، بر آب روی خسی باشی، بی جا گفته دل به دست آر تا کسی باشی . . . حکما باید دل از دست داد. نه که به دست آورد. دل از دست داده کس باشد یا ناکس، باکش نیست.

   ـ درویش! شعر می گویید شما!! زندگی ام به هم ریخته است... جز این دو انگشتر و گوشه ی مسجد شما، جایی ندارم، کسی را ندارم...

    » کسی نداری؟! خیالت بی کس است که کسی ندارد؟ نه... کس بی کسان علی است... یا علی مددی!...

علی آرام سر تکان داد. درویش کف دستش را دراز کرد.

   بده من این دو انگشتر را...

علی گفت:

    ـ همه ی دین داری من به این دو انگشتر است. وقتی این دو تا را به دست دارم، احساس...

 

    » دین داری... دین داری... می شود دین دار خیلی چیزها را نداشته باشد؛ انگشتر، جای مهر روی پیشانی، محاسن، عبا و عمامه... اما بدان! دین دار حکما دین دارد...

جوان! اوج دین داری ابوالفضل العباس، که آقای همه ی لوطی های عالم است، می دانی کجا بود؟ ختم دین داری اش کنار علقمه بود. جایی که اصلش دست نداشت، تا دستش انگشت داشته باشد؛ اصلش انگشت نداشت تا انگشتر عقیق یا فیروزه داشته باشد... بده من این دو انگشتر را...  

برگرفته از کتاب "من او" رضا امیرخانی