مار و پله زندگی
گاهی اوقات هی تند تند شش می آید و آنهم باجایزه و جایزه اش هم تکرار میشود. لطف است دیگر...
گاهی اوقات هی تند تند از گیر مارهای بزرگ و کوچک که می خواهند عقبت بیاندازند و جلوی صعود و پیشرفتت را بگیرند فرار می کنی. که البته این هم لطف است دیگر...
گاهی اوقات هم هی تند تند به پست نردبان های بزگ و کوچک میخوری و همچون سکوی پرش، صعودی زیبا و خاطره انگیز را تجربه میکنی. که این یکی حتما لطف است دیگر...
گاهی اوقات هی تند تند و یا شاید هم آهسته و پیوسته رو به جلو حرکت میکنی. که اگر اینگونه هم باشد لطف است دیگر...
مثل بازی منچ می ماند یا همان مار و پله خودمان، تمام روزگارهای عمرم تا کنون. البته بایک تفاوت و آن اینکه:
هی تند تند نه از بد حادثه و یا شاید شانس، بلکه از گیر خطا و اشتباهات خودم، به پست مارهای بزرگ و کوچک می خورم و سقوط می کنم و برمی گردم سر خانه اول!!
بر آنم تا در ملکوت (باطن) وجودی خویش بدرخشم و روشنگری کنم. اما چون نمیتوانم مانند خورشید پر درخشش باشم، پس "مهتاب" را برگزیدم تا در کوران ظلمات شبها حداقل ماه شب تابی و حداقل برای خود باشم.