غرور یک همسایه!
پیرمرد با صدایی بلند که گویی هزاران تجربه پشتش نهفته بود گفت:
ـ صلوات اول رو برای تعجیل در فرج امام زمان بلند بفرست!
و جمعیت در آن فشار و شلوغی یک صدا صلوات را فرستاد.
ـ صلوات دوم رو برای سلامتی خودت و خانواده ات بلند تر بفرست!
و اینبار هم زن و مرد در آن همهمه و فشار یک صدا صلوات را فرستاد.
ـ و صلوات آخر رو هم شادی قلب مطهر آقا امام رضا بلند بفرست!
و اینبار هم جمعیت با نگاهی به گنبد "آقا" صلوات را هرچه بلند تر ختم نمود...
اینگونه بود که اتوبوس همانند همیشه با آن شلوغی وصف ناپذیرش وارد زیر گذر حرم امام رضا(علیه السلام) میشود...
و من در غروری بی اندازه به همسایه بودن با این امام رئوف به خود می بالم.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۰ ساعت توسط رضا
|
بر آنم تا در ملکوت (باطن) وجودی خویش بدرخشم و روشنگری کنم. اما چون نمیتوانم مانند خورشید پر درخشش باشم، پس "مهتاب" را برگزیدم تا در کوران ظلمات شبها حداقل ماه شب تابی و حداقل برای خود باشم.